غزلغزل، تا این لحظه: 16 سال و 29 روز سن داره

دختر آرزوهای من

کش مکشهای من و غزل

سلام دختر گل و دوست داشتنی مامان عزیز دلم ببخشید که کوتاهی کردم و خیلی وقته که سر به وبلاگت نزدم یه خورده مشغولم و بی حوصله خاطرات زیادی داره از جلوی چشمام رد میشن نمیدونم کدوم رو در اولویت قرار بدم تعریف کنم آخه همشون خوبن اما زمان من اندکه آخه الان خوابی و هر لحظه ممکنه بیدار بشی یه خورده از بیرون رفتنامون بگم وقتی که میخوایم بیرون بریم کفش پات نمیپوشم آخه ماشالله خیلی شیطونی و میخوای از همه جا سر در بیاری و به همه چی دست بزنی حدودا یک ما ه پیش بود که رفته بودیم بیرون هر وقت کفش میپوشم پاهات باید با هم کلی بجنگیم چونکه دیگه گوشت بدهکار نیستو و هر کاری که میخوای باید انجام بدی از تاکسی که پیاده شدیم چند قدمی بیشتر نرفته بودیم که با اصر...
21 آبان 1391

ماجرای از شیر گرفتن غزل

سلام دختر گل مامان  این روزها دغدغه ی از شیر گرفتنتو دارم آخه خیلی به ممه {به غول خودت}انس گرفتی و فکر میکنم از شیر گرفتنت جز سخت ترین پروزه های زندگیمه آخه مامان طاقت یه لحظه بی قراری دختر گلشو نداره چند وقتیه که از همه جا پرسو جو میکنم و از وبلاگای دوستای گلمون مطالب مربوط به از شیر گرفتن بچه ها رو میخونم بلکه بتونیم به بهترین نحو از این مرحله بیرون بیاییم از اونجایی که سینه های مامان بعد از به دنیا آوردن دختر گلش خالی از شیر بود و با کلی تلاش و ماساز و آب گرم و خلاصه کلی برو بیا یکی از سینه هام به شیر آفتاد تو هم از بدو تولد فقط از یکی از سینه هام شیر خوردی و با اون یکی یه خورده غریبه ای  اصلا فکر میکنی همون یه ممه ر...
21 آبان 1391

داستان از شیر گرفتن غزل

سوم شهریور بود که به آبشار بیشه در استان لرستان رفتیم از موقع رفتن تا برگشتنمون غزل همش ممه میخورد لب به غذا نمیزد واقعا کلافه شده بودم تو این اواخر غزل بیشتر از قبل وابسته شده بود و دیگه حسابی کلافه شده بودم خیلی توی اینترنت و کتاب مطالعه کرده بودم راجع به  نحویه از شیر گرفتن یه مدتی هم بود که میخواستم به روش گام به گام عمل کنم بلکه غزل خودش کم کم دست بردار بشه اما نتیجه بخش نبود و غزل بیشتر وابسته شد بعد ازاینکه از مسافرت برگشتیم غزل همچنان شب تا صبح مک میزد و صبح هم بهم اجازه ی بلند شدن از جا رو نمیداد به ناچار مجبور شدم به یه روش قدیمی غزلو از شیر بگیرم توی این آخریا دیگه حسابی لاغر شده بود نزدیک ظهر بود که مقداری فلفل به سینه ...
19 شهريور 1391

خاطره ی آبتنی سرعین

حدودا 1 ماهپیش بود 17 و18 خرداد 91 . که به اتفاق دوستای بابا رفتیم سرعین با اینکه خیلی مسافرتمن فشرده بود اما خیلی خوب بود شب از بروجرد به سمت سرعین حرکت کردیم و صبح به مقصد رسیدیم بعد از صرف صبحانه همه عازم آبگرم شدیم من و شما هم دو تایی رفتیم آبگرم سبلان و حسابی کیف کردیم  از در که وارد شدیم قایق بادی توی دست دو سه تا از بچه ها دیدی و بدو بدو رفتی و میخواستی از دستشون بگیری با کلی خواهش و التماس تورو از قایق جدا کردیم رفتیم نشستیم لبه ی استخر تو هم خوشحال میخواستی شیرجه بری توی استخر اما من مواظب بودم که دسته گل به آب ندی لبه ی استخر دراز کشیدی و یه خورده سرتو کردی توی آب و بلند شدی و سرتو میشستی و به من هم میگفتی مامان سرتو بشور اله...
29 تير 1391

بدون عنوان

غزل عاشق سرسره بازیه از دور که میبینه میخواد بال دربیاره اما همه غیر استانداردن ای کاش تو شهر ما هم یه دونه از این وسایل بازیها پیدا میشد تا غزل و دوستای هم سن و سال غزل هم میتونستن سرسره بازی کنن{ این وسیله ی بازی تو جاده ی سرپل ذهابه} متاسفانه کل شهر بروجردو اگه بگردی یه  تاب و سرسره ی استاندارد که بچه ها ی کوچیک بتونن بازی کنن وجود نداره همشون بزرگ و کاملا غیر استاندارن ای کاش یه کسی به درد دل ما گوش میداد ...
10 تير 1391